مؤلف مجهول
234
تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )
آستين قناعت بدر كرده و روى جان از زخارف دنيا و خانومان بگردانيده و پاى خرسندى در دامان عفّت كشيده . و لست بقائل ما دمت حيّا * اسار الجند ام ركب الامير هركه آثار عقل وافى را مقتفى باشد ؛ از دنياى جافى تجافى نمايد و از روزگار غدّار ناپايدار طمع وفا و صفا ندارد و خود را خواب غرور ندهد . ملك را اين سخن چنان در دل جا گرفت [ 160 پ ] كه مرواريد اشك خوشاب را بالماس مژه سفت و زهاب از ديده بگشود ، و پشت بر مملكت كرد و سر خود گرفت و روى بطاعت حقّ تعالى آورد و باقى عمر طريقت حقّپرستى سپرد . حكايت گويند داود پيغمبر عليه السّلام با گروهى بر كوهى گذشت . غارى ديد و در آن غار هيكل آدمى عظيم خفته . بر سرش آن پيكر سنگى نهاده و بر آن سنگ نوشته كه : من « دوسم » ملكام ، مدت هزار سال حكم من در فضاى عالم چون قضاى مبرم جريانى جزم و نفاذى حتم يافت ، و هزار شهر بشمشير قهر بگشودم ، و باروى آن را با روى زمين برابر كردم ؛ و هزار حصن حصين كه در سنا و رفعت با جوزا معادلت كردى و ايوان آن با كيوان سما مقابل بودى ، و تصاوير شرف آن پاى بر فرق فرقد و سمك سماك نهادى ، فتح كردم ؛ و هزار لشكر جرّار كه سماك رامح از هيبت رمح ايشان لرزان بودى ، و پيكر بهرام از تيغ خونآشام ايشان هراسان ، بشكستم ؛ و هزار دختر عذرا از بنات ملوك كه زهرهء زهرا در قبّهء خضرا ا [ ز ] رشك تاب زلف ايشان گيسو بريدى و ماه جهانتاب [ 161 ر ] از تاب روى چون آفتاب ايشان چهره خراشيدى ، بكارت [ برگرفتم . ] در موقف مكاوحت و معرض مكافحت ، هيچ مبارز از من مجال مفرّ نيافت و